X
تبلیغات
سوالات امتحانی
حالتون چطوره خونه خوش میگذره ؟

اگه برنامه ی خاصی ندارین بیایین بندر در خدمت باشیم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 23:15  توسط فرزین اونق  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 23:10  توسط فرزین اونق  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 23:9  توسط فرزین اونق  | 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 22:59  توسط فرزین اونق  | 
اين تحقيق با هدف بررسي مولفه هاي برنامه درسي پنهان، با تاکيد بر نقش ساختار اجتماعي حاکم بر مدارس متوسطه استان مازندران در ايجاد نگرش دانش آموزان به مساله اقتدار، تقويت هويت ملي و ايجاد نگرش به جهاني شدن در دانش آموزان انجام شده است. روش تحقيق، توصيفي از نوع پيمايشي است. جامعه آماري، مدارس متوسطه دولتي استان مازندران و حجم نمونه 384 نفر از دانش اموزان و 377 نفر از کارکنان آموزشي است. ابزار تحقيق، دو نوع پرسشنامه محقق ساخته براي دانش آموزان و کارکنان بود که پس از تعيين روايي و پايايي مورد استفاده قرار گرفتند. نتايج تحقيق بيانگر آن است كه دانش آموزان به مراتب بيشتر از کارکنان ساختار روابط اجتماعي موجود در مدارس متوسطه را در ايجاد نگرش به اقتدار موثر ميدانند. همچنين، حدود نيمي از دانش آموزان و کارکنان، نقش برنامه هاي درسي پنهان مدارس را در تقويت هويت ملي زياد و خيلي زياد بيان داشته اند و دانش آموزان تا حدودي بيشتر از کارکنان برنامه هاي درسي پنهان را در ايجاد نگرش به جهاني شدن موثر مي دانند.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 16:22  توسط فرزین اونق  | 
افراد هويت ملي را از طريق اجتماعي شدن به دست مي آورند، آن را جزيي از شخصيت خود مي سازند و در موقعيت هاي مناسب از آن استفاده مي کنند. سازوکار تکوين هويت ملي برعهده آموزش و پرورش و به ويژه برعهده محيط جامعه اي به نام مدرسه است. عوامل متعددي در شکل گيري هويت ملي موثرند از جمله: تعامل هاي اجتماعي موجود در مدرسه همانند تعامل هاي گفتماني، معطوف به قدرت، صميمي (عاطفي) و مبادله اي، فضاي نمادين مدرسه و همکلاسي ها. در اين پژوهش هويت ملي در سه حيطه شناختي، عاطفي و رفتاري بررسي شده است.
در رويکرد نظري اين تحقيق از انديشه هاي صاحب نظراني چون هابرماس، پارسونز، کلمن، هومنز و بلاو بهره گرفته شده و در مقوله تکوين هويت ملي به انديشه جنکينز توجه گرديده است.
روش تحقيق پيمايشي، و ابزار جمع آوري اطلاعات، پرسشنامه است. براي انجام پژوهش، نخست اعتبار و روايي ابزار تعيين شد و سپس در جامعه آماري دانش آموزان پايه سوم و پيش دانشگاهي چهار ناحيه شهر شيراز با نمونه 470 نفر با روش نمونه گيري احتمالي و مطبق خوشه اي، به شيوه تصادفي تحليل و بررسي شد.
نتايج به دست آمده از اين پژوهش، حاکي از آن است که هويت ملي دانش آموزان قوي است. هويت ملي در حيطه شناختي در سطح بالاتر و در حيطه رفتاري در پايين ترين سطح قرار دارد. در تکوين هويت ملي تعامل هاي اجتماعي مبادله اي عاطفي (صميمي) و گفتماني به ترتيب داراي اثر مثبت هستند؛ ولي تعامل هاي معطوف به قدرت بر هويت ملي، اثر منفي مي گذارند. در نهايت هر چه ميزان تعامل هاي صميمانه (عاطفي)، مبادله اي و گفتماني بين اوليا مدرسه و دانش آموزان بيشتر شود، هويت ملي تقويت مي گردد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 16:21  توسط فرزین اونق  | 

 

بررسي ميزان تعلق خاطر دانش آموزان دوره متوسطه به هويت ملي

 

رویکردهای عام گرایانه یا خاص گرایانه و نیز ویژگیهای اجتماعی و جمعیت شناختی افراد، در میزان تعلق خاطر آنان به هویت ملی موثر است. مقاله حاضر با استناد به داده های تجربی، فرضیه مذکور را در بین دانش آموزان دوره متوسطه مورد ارزیابی قرار داد. یافته های پژوهش نشان داد که بین خاص گرایی و میزان تعلق خاطر به هویت ملی رابطه معناداری وجود دارد. از سویی دیگر، بین ویژگیهای اجتماعی و جمعیت شناختی دانش آموزان (جنسیت، طبقه اجتماعی، تحصیلات والدین و محل سکونت) و میزان تعلق خاطر به هویت ملی، همبستگی وجود دارد. علاوه بر این، یافته های جانبی این پژوهش، از بروز گرایشی در دانش آموزان به سوی هویتهای جمعی کلان (دینی و جهانی) حکایت دارد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 16:19  توسط فرزین اونق  | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 16:0  توسط فرزین اونق  | 

ویژه نامه سوم   . شاعر دردهای سینه سوز : علی اکبر یاغی تبار ، که به قول یکی از دوستان " شعرهایش ترجمه ء دردهایش است "

در این روزگار سراسر سیاه

به یک مرد ِ بی مادر ِ بی پناه

به یک مرد تنهای بی تکیه گاه

مگر می شودکه خیانت نکرد؟ !

 

در این روزگار ِ «نباید نوشت »

به یک مرد اهل  ِ « نه زیبا نه زشت »

به یک مرد بنویس :« بی سورنوشت »

مگر می شود که خیانت نکرد؟ !

 

در این روزگار ِ شبیه خودت

به یک مرد ِ یک عمر دریا صفت

که جرمی ندارد به جر معرفت

مگر می شد که خیانت نکرد ؟ !

در این روزگار لجن در لجن

به مردی مقدس همانند من

ابر قدرت ِ سرزمین  ِسخن

مگر می شود که خیانت نکرد ؟ !

 

به احساس این شاعر نا امید

که از زندگی هیچ خیری ندید

که خون  تن ِ دفترش می چکید

مگر می شود که اهانت نکرد ؟ !

مگر می شود که خیانت نکرد ؟ ! ! !

بحث دربابِ اشعار «علي‌اكبر ياغي‌تبار» نيازمند آشنايي كامل با آثار و افكار اوست؛ چراكه به‌تنهايي خواندنِ اين آثار جواب‌گوي كنجكاوي خوانندگانِ آن‌ها نخواهد بود. مسلّماً هر خواننده‌اي در شعري كه مي‌خوانَد به‌دنبال گوشه‌هايي از شخصيت سرايندة آن مي‌گردد كه بعضاً در اين جست‌وجو موفقيت‌هايي نيز به‌دست مي‌آيد. امّا دربارة اين شاعر چنين جست‌وجويي مطمئنّاً بي‌نتيجه خواهد بود و دليل آن نيز چيزي نيست جز تنوّع در اشعار اين شاعر در همة زمينه‌ها و آن هم در حدّ بسيار زياد.

 

ای شعر به هم ریخته ء فاقد هنجار

دست از سر این شاعر بی مشعره بردار

دیگر رمقی نیست  که چیزی بنویسم

جز یک دوغزل مرثیه در سوگ من و یار

ویرانگی من سخن قافیه سوزی است

ای کاش نمی شد کلماتت سرم آوار

ای اینهمه مادر به خطایی صفت تو

مارا که به خود سوختگانیم  میازار

آغوش تو پایان خوشیهای جهان است

ای کاش خدایش نکند قسمت کفٌار

 

 

 

فارغ از هرچه که هست

فارغ از هرچه که نیست

فارغ از بود و نبود آمده ام

 

من مکافات  توبی فرجامم

یک مجازات بناهنگامم

که بدینگونه از همه بی خبرم

که بدینگونه  سر شعر فرود آمده ام

کولی در بدراز همه جا بی خبرم

که دوشب بعدِ وفات تو _ ابر شاعر ِ خاک _

بعد مرگ غزل و شعر و شعور

از دیاری که نگو ، به دیاری که نپرس

با دوتا بقچه سرود آمده ام

من به این منطقه ء سبز دروغ آلوده

من به این کودن زار_ که به ظاهر به نبوغ آلوده _

با دلی درد آگین

با رخی زرد و کبود آمده ام

 

آمدم بنویسم _ آسمان تو خالی است

آمدم بنویسم _ شعرِ موزون ِ پر از قافیه ام پوشالی است

امدم بنویسم_ «بارها گفته ام و بار دگر می گویم »

که من بی سرو پا

اشتباهاً به وجود امده ام .

 

ويژگي‌هاي موجود در اشعار «ياغي‌تبار» زباني براي او به‌وجود آورده‌است كه ميان شعر او و ديگران تمايز فاحشي ايجاد مي‌كند كه كاملاً محسوس و قابل درك است؛ تاآن‌جاكه مي‌توان گفت زبان شعري او مخصوص خود اوست.

 

ما مثل صراط عشق دیوار شدیم

مانند خودت پوچ و ولنگار شدیم

حق گرم شمارش غلط هایش بود

ما نیز به اشتباه تکرار شدیم

 

بشخصه تا كنون در اشعار ديگر شاعران اين ويژگي‌ها را ملاحظه نكرده‌ام و حتّي اگر سعي بر تقليد نيز بوده، اثري از روحِ شعري «ياغي‌تبار» در آن نبوده‌است.

دايرة واژگانيِ وسيعِ او به او اين اجازه را مي‌دهد كه كلام خود را به هر سو كه مي‌خواهد سوق دهد. اشراف كامل بر واژگان، به‌ويژه قوافي، دو ويژگي كاملاً متضاد رادر اشعار او به‌وجود آورده‌است: 1. ايجاز 2. اِطناب.

 

غم و قصه ء کوتاه ولنگاریِ من

منم و بحث  زمان گیر گرفتاری ِ من

صحبت سوختگانی است که تا جا می شد

عزم ها جزم  نمودند به دلداری ِ من

 

راه را باز کنید و بگذارید که خلق

بتوانند بیایند به همیاری من

جز پیمبر نفسانی که مبادا باشند

هیچ کس یار نشد در شب بیماری من

 

نامه ء عمرمن آنقَدَر است که کاش

واژه را شوق نماند به خریداری ِ من

منم و ترجمه ء مجمل حال قلمی

که شد آرام  دل کوچه و بازاری ِ من

 

 

 

به‌دليل داشتن واژگان بسيار در ذهن، او مي‌تواند در كوتاه‌ترين حدّ ممكن منظور خود را بيان كند كه اين ويژگي در محور افقي اشعار او به‌ويژه ديده مي‌شود و ايجاز زيبايي به‌وجود مي‌آورد. امّا به همين دليل در محور عمودي گاه دچار زياده‌گويي‌هايي مي‌شود كه البتّه ارزش خود را به عنوان ابيات مستقل دارا هستند، امّا در كلّيت شعر گاه باعث ملال خواننده مي‌شود.

مامنکر اعجاز بهاران بودیم

یک عمر فقط «فاجعه باران » بودیم

تنها هنر بزرگ ماها این بود

که باعث ویرانی یاران بودیم

*  *  *  *  *

تا با غزل و ترانه بیعت کردیم

باهرکه رسیدیم جنایت کردیم

هرکس به کسی خیانتی کرد و گذشت

مانیز به زندگی خیانت کردیم

 

از ديگر ويژگي‌هاي زباني شعر او استفاده از تركيبات عاميانه و محاوره‌اي است كه برخلاف بسياري از شاعران، وجود اين تركيبات نه‌تنها ارزش كار وي را پايين نياورده، بلكه آن را زيباتر و دل‌نشين‌تر نيز جلوه داده‌است؛ چراكه تمام اين تركيب‌ها  دقيقاً در جاي خود به‌كار برده شده‌اند و به‌هيچ‌وجه زائد به‌نظر نمي‌رسند. به عبارت ديگر حالت تصنّعي پيدا نكرده‌اند.

 

دلم  پر است از این هیچ های خیلی پوچ

از این سکوت ، از این یک صدای خیلی پوچ

دلم پر است از این روزگار بس نامرد

از این شبان تهی ، روزهای خیلی پوچ

دلم پر است از این خاک آسمان فرسا

از این کجا و از این ناکجای خیلی پوچ

دلم پر است از این اشکها که می ریزد

برای خاطر یک ماجرای خیلی پوچ

دلم پر است از این آیه ء بلا ، باران

که می چکد به زمین از هوای خیلی پوچ

دلم پراست از این دست ها که میدانی

چقدر ساده نشستند ، پای خیلی پوچ

دلم پراست از این .... نه دلم پر است ، بله  !

از این زمانه ء پا در هوای خیلی پوچ

 

دلم پر است از این بی خودی که می بینی ! ! !

 

در راستاي همين به‌كارگيري واژگان عاميانه مي‌توان گفت كه نوعي گستاخي زباني در اشعار او وجود دارد كه اين گستاخي گاه تا آن‌‌جا پيش مي‌رود كه براي خوانندة ناآشنا با سبك و آثار او توهّماتي ايجاد مي‌كند. امّا به عقيدة بنده حتّي اين‌گونه اشعارِ او نيز قابل تفسير هستند و عدم درك يك خواننده از اين اشعار نيز به همان ناآشنايي او به اين آثار بازمي‌گردد.

 

ای  مقام قدسی قاف ای مگس

ماتو را سیمرغ می دانیم و بس

یک وجب خاک ، آخور ما هُد هُدان

آسمان شش دانگ تحویل مگس

 

ما چه ربطی با پریدن داشتیم

ای سقوط ای آن ِ دور از دسترس

خسته ایم از این سلوک بی دلیل

خسته ایم از این تکاپوی ِ عبث

 

بال و پر واکرده ایم آخر که چه ؟

ای خوشا کز کردن ِ کنج ِ قفس

کاش کی می کرد دست ِ نیستی

خشک شاخ ِ هستی ما را هرس

 

من خودم را در کجا گم کرده ام

خوب می دانند اصحاب مگس

نوشدارو هم به درد من نخورد

ای « نبودن » تو به فریادم برس

 

 

 

طنزي كه در بسياري از اشعار او ديده مي‌شود شايد يكي از گزنده‌ترين طنزهايي باشد كه در آثار امروزي ديده مي‌شود. طنزي بي‌پروا كه از تمام امكانات زباني سود جُسته تا مقصود خود را بيان كند.

 

ماننــد طــــرز فكـــــر شما چنــدش آوريــم

اين واقعيتي است كه از سگ هم نجس تريم

خــوكيـم و وحشيـانه تــر ازكارهايتـان

در منجـلاب هــرزگي خــود شناوريم

تنها وظيفه من وتـو بار بـــردن اسـت

فرقـي نــدارد اينكه الاغيــم يا خريــم

ديريست كاه و يونجه به ما ديـر مي رسد

جفتك زنان به صاحب خودگرم عرعريم

مـن را به زيـر گام مبادا لگــد كنيــد

كـرميم ودرتفــاله تان غــوطـه وريم

آه اي شغال ! ما سگ زرديم، گوش كن

گفتنـد ازقـديم ، كه با هــم بـــــــرادريم

 

ناگفته نمان‍َد كه درك طنز موجود در اين آثار كمي مشكل است؛ چراكه در برخورد ابتدايي با اين موارد عكس‌العمل عمومي سر دادنِ قهقهه است امّا به‌مرور اين قهقهه‌ها به تفكّر دربابِ اين طنزها مي‌انجامد.

 

ماكه در آمـار موجودات عالم نيستيم

زخم ها داريم ، امّا فكر مرهم نيستيم

ادعـاي پـوچ كوچيـدن نـداريم از زمين

بي تعارف ، لايق درجا زدن هم نيستيم

بامـزاج دم دمي آينـده را ســر مي بريم

چونكه بر تصميم خود هرگز مصمم نيستيم

غـربت پاييـز ، مهمان عـزيز خـوان ماست

ماپـذيراي بـهار و ياس و شبنم نيستيم

ارزش پرسش ندارد زندگي مالوده ها

هيـچ پابنـــد معــماهاي مبــــهم نيستيم

گفتي آدم ، با همين عشق آسماني مي شود

گفتم ادمها فقط .. .. .. ما ها كه آدم نيستيم

 

تسلّط كامل او به اوزان عروضي نيز از ديگر دلايل موفّقيت اوست. اين تسلّط بر وزن به‌حدّي است كه هميشه اعتقادم بر اين بوده‌است كه او حتّي مي‌تواند حرف‌هاي عاديِ روزمرّة خود را نيز به‌صورت موزون بيان كند.

 

خداوندا مــرا ايــن بار ارضا مي كنـي يا نه ؟ !
بگــو قلب مــرا آغـــوش دريا مي كني يا نه ؟ !
هوس كردم كه با ترياك و بنگ و باده بنشينم
دوباره ســور و ساتم را مهيّا مي كني يا نه ؟ !
ببين! مــن يـــوسفم امّا، كمي تا قسمتي ناپاك
مــــرا مهمان آغوش زليخا مي كنــــي يا نه ؟ !
مرا اي اوّلين و آخريـــــن زنجيــر شوريـــدن
رها از طعنه ها، زخم زبان ها مي كني يا نه ؟ !
رها كن آسمان ها را، بيا اين جا قضاوت كن
ببينم در زمين يك مرد پيدا مي كنــي يا نه ؟ !
خدايا حاجتــــي دارم كه بايد مطمئـــــن باشم
تو هم مثل همه امروز و فردا مي كني يا نه ؟ !
مرا از ننگ آدم بودن و بيهــــوده فــرسودن
اميـــــد آخــــرين من! مبـــرّا مي كني يا نه ؟ !
براي آخــريــن پرسش، و حتّي آخرين تهديد
قيامت را بگو ـ مردانه ـ برپا مي كني يا نه ؟ ! ! !

 

امّا مهم‌ترين ويژگيي كه باعث به‌وجود آمدن اين آثار شده‌است به شخصيت خود اين شاعر برمي‌گردد. «ياغي‌تبار» شخصيتي است مرزشكن، و اين مرزشكني در اشعار او كاملاً نمود پيدا كرده‌است. همين مرزشكني است كه باعث ايجاد تنوّعي مي‌شود كه درابتدا از آن صحبت شد.

 

 

 

 

شاعر شهر شما ساحر نبود

مثل من در سوختن ماهر نبود

می سرود امٌا نه شعرِ آبدار

می نوشت امٌا نه یک چیز به کار

می سرود امٌا فقط از هیچ و پوچ

از نماندن در وطن از ننگ ِ کوچ

می نوشت از چیزهایی که نگو

داد می زد بی خیال آبرو

بی خیال آبرو  ای همچرا غ

اتفاقاً می نوشت از اتفاق

زندگی یعنی همین چیزی که هست

بی لیاقت حرمت ِ خون را شکست

شاعر شهر شما مزدور بود

جای او الحق که تویِ گور بود

می نوشت آواز یعنی عربده

مسجد و محراب یعنی بتکده

دوست یعنی یک سوال بی جواب

مهربانی می شود « نادان بخواب !»

می نوشت آیینه آهی بود و بس

آفرینش اشتباهی بود و بس

می نوشت آدم الاغی بیش نیست

همچنین کفتر کلاغی بیش نیست

در  دل ِ بی مصرفش داغی نبود

شاعر ِ  شهر ِ شما یاغی نبود ؟ ! ! !

 

 گاهي چنان نامِ او با اشعارش جفت مي‌شوند كه گمان بر اين مي‌رود كه شايد در انتخاب اين نام تعمّدي دركار بوده‌است، امّا في‌الواقع چنين نيست. او واقعاً در اشعارش «ياغي» به‌نظر مي‌رسد.

 

سخن از مرگ صدا رفت سکوت آوردم

واقعیت که عبث شد هَپَروت آوردم

من برای تو که در اوج حقیقیت بودی

شعری از دفتر آقای سکوت آوردم

 

تو به معراج رساندی غزل نابت را

من ولی تا بتوان گفت هبوط آورم

کاسه لیسی و زذالت که به بازار آمد

رفتم و یک دل بی باد و بروت آوردم

 

بعد ازاینکه به وای تو زمین گیر شدم

یک غزل غربتِ  ضدٌ ِ ملکوت آوردم

من ِ بی گور و کفن را به خاکش بردم

تخت و تابوتی ازچوب بلوط آوردم

 

صحبت از صلح و صفا شد ؛ غزلم را کشتم

سخن از مرگ صدا شد ؛ سکوت آوردم

 

  و چند رباعی  یاغی تبار که  برای مادرشان گفتند ، مادرمهربانشان  را که  دراثر یک سانحه از دست دادند .

 

خداوندا برایم کَس بیاور

برایم ترمه و اطلس بیاور

خیانت در امانت کار زشتی است

خدایا  «مادرم » را پس بیاور !

*  *  *  *  *

و من دیگر در و پیکر ندارم

که هرچی داشتم دیگر ندارم

قبول واقعیت درد ناک است

که من تا زنده ام مادر ندارم

*  *  *  *  *

گلی بودم مصیبت پرپرم کرد

شرار زندگی بی خاکسترم کرد

نفهمیدم کدامین بی پدر بود

که خیلی ناگهان بی مادرم کرد

 

*  *  *  *  *

گل ِ زردم ، گل زردم ، گل زرد

خود دردم ،  خود دردم ، خود درد

خودم را کشتم و بر باد دادم

که بی مادر نمیشد زندگی کرد

 

وقتی آفت به باغ می افتد

مرد در باتلاق می افتد

زندگی مرگ نا بهنگامی است

ناگهان اتفاق می افتد

 

گفتند عدمِ صحت ِ گویایی بود

دیدن اثر مشکل بینایی بود

اینها همه هیچ اصل کاری این است

خلقت غلط فاحش انشایی بود

*  *  *  *  *

تو خیلی ساده بودی من نبودم

تو جا افتاده بودی من نبودم

و معمولی ترین فرق من و تو

تو فوق العاده بودی من نبودم

*  *  *  *  *

ای کاش غزلهای مرا باد نمی برد

ای کاش مرا هیچ کی از یاد نمی برد

ای کاش سر اینهمه سودایی ما را

پُر چانگی ِ حضرت ِ جلاد نمی برد

 

ای کاش که حیثیت ناداشته ام را

افکار دهن پر کن اجداد نمی برد

امروز به جز نامی از ابنیه نمی ماند

دیروز اگر شعر مرا باد نمی برد

 

ای کاش شب شعر ِ مرا حافظه ء شرق

مانند جهان بینی ات از یاد نمی برد

ای کاش دلم این همه بن بست نمی ماند

ای کاش غزلهای مرا باد نمی برد

 

 

......................................................................................................................................................

وقتی کلاغ راهنمای کبوتر است         

فریاد من از آه تو هم بی صداتر است

حافظ! تمام خاک پر از کاسه لیس شد

پنداشتی که فارس فقط سفله پرور است؟

 

 

روزی که شهر تیره نویسان شلوغ بود

خورشید خانم ده ما بی فروغ بود

ابلیس قبل آدم از او پرده ها درید

افسانه ی بکارت حوا دروغ بود

 

 

مریم! سر عشق بی کلاه است این بار

عیسای تو میوه ی گناه است این بار

نومیدی من عجیب نومیدانه ست

پایان شب سیه، سیاه است این بار

 

 

"نمی دانم" نمی دانی چه ها کرد

"نمی فهمم" مرا پر کرد از درد

"نمی بینم" مرا در من فرو برد

"نمی خواهم" مرا از پا در آورد

.................................................

ادای دین به «یاغی»

 

 

برای من که قریب به یک دهه از دوران نوجوانی و شروع جوانی‌ام در شهرستان کوچکی در شمال ایران انباشته از تجربه‌هایی ناتمام از آشنایی با شاعرانی از جنس دبیر کرم‌دخت، عالیزاده و رضازاده و رضائیان و... بود، انتشار مجموعه شعر جوانمرگنامه «علی یاغی‌تبار» از لذتی دوچندان برخوردار است، چه آن که به نوعی تداعی «عصرهای یک‌شنبه‌ی شاعرانه‌ای» است که ناشاعرانی چون من به لذت هم‌نشینی‌ها و غزل‌خوانی‌های این بزرگان گمنام!! درس و کتاب را به گوشه‌ای می‌افکندیم و پا در کلاس دیگری می‌نهادیم که اگرچه دبیری از جنس مدرسه داشت (دبیر کرم‌دخت) اما بی‌اغراق لذتی ناگفتنی در کلاسش موج می‌زد لذتی از «افسون شعر».

این میان آشنایی من با «علی‌اکبر یاغی‌تبار» اگرچه دیرهنگام‌تر از بقیه‌ی شاعران بابلسر بود، اما سبک خاص شعری و نیز نوع نگاه او به محیط از جذابیتی خاص برای من برخوردار بود.

«عصیان» به‌عنوان خصیصه‌ای ذاتی در نگاه او از چنان محوریتی برخوردار بود که ناخواسته تجانسی قریب را به نام شاعر تداعی می‌کرد.

هرچند در فاصله‌ی تصمیم‌گرفتن به نوشتن این مطلب تا به فعل درآمدن آن به مدد وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌های خوب ادبی اشاراتی به انتشار این مجموعه شد و دوست ناشناخته‌ام در سایت «شاعرانه‌ها» شرحی درخور بر آن نگاشت، اما امید دارم که این نوشته بتواند ادای دینی هرچند کوچک به بزرگی چون «علی‌اکبر یاغی‌تبار» باشد.

 

****

 

 

 

۱ ـ توضیح شاعر مجموعه در جلسه‌ی ادبی، مبنی بر این که انتخاب شعرها و حتا انتشار آن خارج از اطلاع و هماهنگی با شاعر بوده، به نوعی خلع سلاح از هرگونه نقد بر نام مجموعه و نحوه‌ی صفحه‌بندی و نیز کنار هم چیدن نامرتب شعرها منجر می‌گردد، چه آن که به روایت شاعر او هیچ دخل و تصرفی در کار ناشر نداشته است.

بی‌تردید «جوانمرگنامه» غیرشاعرانه‌ترین عنوانی است که می‌توان برای مجموعه‌ای شاعرانه آن هم در این سطح ادبی انتخاب کرد. اگرچه اصرار شاعر بر انتخاب عنوانی که نمایاننده‌ی نوع نگاه شاعر در شعرش باشد، می‌خواهد این توجیه را به مخاطب در پذیرش این نام بقبولاند، اما با این‌همه، پرداخت‌های متفاوت شاعر به موضوع مرگ در جای‌جای شعرها چنان هنرمندانه است که از عریان‌شدگی در برخورد با نام مجموعه، مخاطب را بی‌نیاز کند.

 

 

۲ ـ از حواشی فوق که بگذریم باقی همه متنی است که پیش روی ماست. متنی که بی‌اغراق مختصاتی از یک زندگی است، از تولد تا مرگ. مختصاتی که شاعرش سعی در تبیین نقطه به نقطه‌ی آن دارد به مدد فلسفه‌ی خاص خود.

فلسفه‌ای که اگرچه ثقیل و فهم‌ناپذیر نیست، اما «هنجارزدایی»ها و «دگرگونه‌خوانش»های او در آن (فلسفه) مخاطب را محتاج مرور دوباره‌ی عادت‌ها و هنجارهای خوگرفته به آن می‌کند.

 

چه آن‌که برای او تولد نه یک سرنوشت محتوم بلکه یک «اشتباه» از جانب خالق است:

 

«یک روز مرا به روی خاک آوردند

با گریه و بغض و غربتم پروردند

صدروز به فریاد رسا داد زدم

یک روز به اشتباه خلقم کردند» (ص ۶۶)

 

و زندگی «اتفاقی مضحک»، «مرگی نابه‌هنگام» و مسخره است:

 

«کفتر دنیای رویای شما

در نگاه من کلاغ مضحکی است

پیش می‌آید تحمل کن بشر

«زندگی» هم اتفاق مضحکی است» (ص ۱۳)

 

یا

«وقتی آفت به باغ می‌افتد

مرد در باتلاق می‌افتد

زندگی مرگ نابه‌هنگامی است

ناگهان اتفاق می‌افتد» (ص ۱۹)

 

و شاعری که در این نوع زندگی:

«تنها به جرم فلسفه‌ی «نیست»پرورش

از «هست»ها ملالت بسیار می‌کشد» (ص ۷۲)

 

و بااین نگاه «نیست‌انگارانه» است که به «عدم اقتدا می‌کند» و از «نبودن» مدد می‌خواهد:

«آن‌وقت می‌رود که به «عدم» اقتدا کند

مردی که روبه‌روی تو سیگار می‌کشد»

 

□□□

 

«هیچ دارویی به درد من نخورد

ای «نبودن» تو به فریادم برس»

 

زیبایی کار شاعر در این «دگرگونه‌خوانی» چرخه‌ی تولد تا مرگ، نه فقط در حوزه‌ی فردیت خویش (فلسفه‌ی فردی)، بلکه حتا در دوباره‌خوانی نمادها، تمثیل‌ها و داستان‌هایی است که هریک تاریخی از روایت‌ها را بر خود حمل کرده‌اند و بر و باری ایدئولوژیک یافته‌اند؛ بی‌تردید شاهکار مجموعه نیز در چنین فضایی‌ست که خلق می‌شود:

 

«جنگل ثمر نداشت، تبر اختراع شد

شیطان خبر نداشت، بشر اختراع شد

هابیل‌ها مزاحم قابیل می‌شدند

افسانه‌ی حقوق بشر اختراع شد» (ص ۱۶)

 

«آشنایی‌زدایی» به عنوان تم اصلی کارهای یاغی‌تبار در این‌گونه روایت‌ها موج می‌زند:

 

«ابلیس قبل آدم از او پرده‌ها درید

افسانه‌ی بکارت حوا دروغ بود»

 

جایی‌که حتا به حوزه‌ی «زبان» نیز سرایت می‌کند و در یکی دیگر از کارهای موفق این مجموعه با بهره‌گیری مناسب از «اصوات» و نوع تلفظ واژه، مخاطب را به وجد می‌آورد:

 

«نوشت: «یاور من می‌شوی؟» نوشت بله!

«تصدق دل من می‌شوی؟» نوشت بله!

.......................

نوشت «جان تو نه جان آن پدرجانت

عروس مادر من می‌شوی؟» نوشت بله؟؟!» (ص ۱۷)

 

 

۳ ـ از روایت فوق که درحقیقت یک چارت کلی از نگاه شاعر به فلسفه‌ی زیستن است، که بگذریم در بررسی سبک‌های به‌کاررفته، در مجموعه٬ آمیخته‌ای از غزل، مثنوی، دوبیتی‌ها و حتا شعرهای نیمایی در پیشروی ما قرار دارد.

اگر غزل را به‌عنوان سبک اصلی شاعر، یک تجربه‌ی کاملن موفق به حساب آوریم، تجربه‌ی شاعر در این «نیمایی‌سرایی»ها را می‌باید ناموفق ارزیابی نمود.

تصنعی‌بودن به‌واسطه‌ی بهره‌گیری از ترکیبات کلیشه‌ای «خرمن معرفت»، «گلبرگ غزل» و... در کنار الفاظی نظیر «مثل»، «ارچه»، «همه‌ی» و... که سعی در پرکردن وزن کار دارند، ساختاری نامتجانس را برای مخاطب تداعی می‌کند. بی‌تردید اصرار بر بهره‌گرفتن از این چند شعر در این مجموعه نوعی کج‌سلیقگی بوده است.

این امر به‌ویژه در شعر «بوی طاعون»، جایی که شاعر سعی در بهره‌گیری از زبان عامیانه دارد، بیش‌تر نامطلوبی خود را عرضه می‌کند.

«موزون‌اندیشی» به‌عنوان جفت جدایی‌ناپذیر اندیشه‌های موزون در کار شاعر از چنان محوریتی برخوردار است که بی‌اغراق سعی در کم‌رنگ‌کردن یا حذف آن (وزن) به دست‌اندازی شعر و ناموزونی در حوزه‌ی اندیشه‌ی اثر نیز منجر می‌گردد. به گونه‌ای که هنر شاعر در ساده حرف‌زدن و پرهیز از «اداهای روشن‌فکرانه» در کنار به‌کارگیری از فلسفه‌ی خاص خود، در این سبک (نیمایی) به ضد خودش بدل می‌گردد.

 

 

۴ ـ دوبیتی‌های این مجموعه در عین کمیت قابل ملاحظه از کیفیتی درخور نیز برخوردارند. دوبیتی‌هایی که بخشی از آن را می‌باید «سوگ‌سروده»های شاعر به حساب آورد که با تداعی «هم‌ذات‌پنداری» در مخاطب اثرگذاری قابل ملاحظه‌ای دارد:

 

«خداوندا! برایم کس بیاور

برایم ترمه و اطلس بیاور

خیانت در امانت کار زشتی است

خدایا مادرم را پس بیاور» (ص ۱۱)

 

و بخشی که به تأسی از سایر کارهای شاعر «فلسفه‌ی خاص» او را به تصویر می‌کشد:

 

«وقتی آفت به باغ می‌افتد

مرد در باتلاق می‌افتد

زندگی مرگ نابه‌هنگامی است

ناگهان اتفاق می‌افتد» (ص ۱۹)

 

بهره‌گیری مناسب از تمثیل‌ها و ترکیبات ملموس و حتا «ناسزاهای» مرسوم عامه، امکان تماس نزدیک‌تر با مخاطب را فراهم می‌آورد، بی آن که به تنزل اثر و عوام‌زدگی آن منجر شود:

 

«گفتم: دل من فقط تو را می‌پاید

از سوی تو هم عنایتی می‌باید

تو هم به «زبان بی‌زبانی» گفتی:

ای «بی‌همه‌چیز» از تو بدم می‌آید»

 

یا:

«مریم! سر عشق بی‌کلاه است این بار

عیسای تو میوه‌ی گناه است این بار

نومیدی من عجیب نومیدانه است

پایان شب سیه، سیاه است این بار»

 

شناختن «ظرفیت»های دوبیتی در کنار آگاهی به «محدودیت‌های» آن به اثر شاعر چنان قوتی می‌بخشد که مخاطب از پس هر یک از این دوبیتی‌ها با «ضربه‌ی پتکی» به خود می‌آید و لذتی مازوخیستی (لذت درد!!) را تجربه می‌کند:

 

«ما مثل صراط عشق، دیوار شدیم

مانند خودت پوچ و ولنگار شدیم

«حق» گرم شمارش غلط‌هایش بود

ما نیز به اشتباه تکرار شدیم»

 

 

۵ ـ اگر «تشخص زبانی» را به‌عنوان درجه‌ای از تکامل شاعر به حساب آوریم، بی‌اغراق «یاغی» از این تشخص برخوردار است. زبانی که اگرچه منحصربه‌فرد نیست، اما در پیوند با «عصیان» و «نیست‌انگاری» شاعر به خلق موقعیت‌هایی خاص منجر می‌شود. زبانی که «آشنایی‌زدایی» و «تمثیل» جزء جدایی‌ناپذیر آن به شمار می‌رود.

زبانی که «مرگ»، «عزرائیل»، «فاجعه»، «دیوار»، «هیچ»، «پوچ»، «سقوط» و... از بسامدی قابل ملاحظه در آن برخوردارند. واژگانی که ناخواسته «اضطرابی کافکایی» را خلق می‌کند.

شاید این پویایی زبان شاعر است که این امکان را برای او فراهم می‌کند که زمخت‌ترین ترکیبات را در خدمت شعر به کار گیرد. به کاربردن کلماتی نظیر «کلاغدان»، «جهان‌بینی»، «دژخیم» و ترکیباتی از این دست تنها به مدد هنر شاعر این چنین «خوش‌نشین» می‌افتد.

 

 

۶ ـ نوع نگاه خاص شاعر به مقوله‌ی «عشق» نیز در نوع خود منحصربه‌فرد است. در شرایطی که بوی تعفن کلیشه در اکثریت آثار شاعران موفق در این حوزه موج می‌زند نوع نگاه شاعر در این مجموعه منحصربه‌فرد است:

 

«عشق، چشمان به در دوخته‌ای می‌خواهد

هم‌چنین یوسف نفروخته‌ای می‌خواهد

چاره‌ای نیست اگر بدقلق افتاد رفیق

عشق معشوق پدرسوخته‌ای می‌خواهد»

 

یا:

«حسن لیلی اشتباه قیس بود

ورنه آهو هم الاغ مضحکی است

درس اول عاشق و معشوق و عشق

چه جناس و انشقاق مضحکی است»

 

 

۷ ـ اگر سخن شاعر و جان کلام او را چنان که خودش می‌گوید «عصیان» و «فریاد» بدانیم، عصیان‌های او را می‌توان در چند گونه تقسیم‌بندی کرد:

 

نخست؛ عصیان‌های فلسفی:

عصیان‌هایی که فلسفه‌ی «زیستن» و «معاد» را به چالش می‌کشد و در نوع خود درخور توجه است. عصیانی که با استهزاء «تقدسات ایدئولوژیک‌زده» آغاز می‌کند:

«کسانی که از من تو را وام کردند

به پس‌دادنت دیر اقدام کردند

رسولان بی دفتر و دستک و وحی

به تو آیه‌های یأس الهام کردند»

 

و دگرگونه زیستن را طلب می‌کند:

«در زمین شر به پا کن و خوش باش

مثل من ادعا کن و خوش باش

فرض کن که زمین علفزار است

مثل یک بز چرا کن و خوش باش»

 

چراکه او «به آن‌سوی دیوار» سرک کشیده و به هیچ‌بودن «معاد» ایمان آورده است:

«پشت دیوار هیچ چیزی نیست

جز بچرخ و بپیچ چیزی نیست»

 

و فهمیده که پشت دیوار، «کدخدا» مرده است: (انگاره‌های نیچه‌ای)

«پشت دیوار خنجر و گرده است

پشت دیوار کدخدا مرده است»

 

و بی‌عدالتی آن در امتداد «نامردی‌های» این دنیا است:

«پشت دیوار زندگی کافی است

پشت دیوار هی بی‌انصافی است»

 

و پس از پی‌بردن به استمرار بی‌عدالتی‌ها:

«چشمش دچار سانحه‌ی اشک می‌شود

وقتی سرک به آن ور دیوار می‌کشد»

 

دوم؛ عصیان‌های اجتماعی:

عصیانی که بی‌اعتمادی و خیانت تم اصلی آن است:

«دلم پر است از این روزگار بس نامرد

از این شبان تهی، روزهای خیلی پوچ»

 

یا:

«بیا و با من یک‌لاقبا جنایت کن!

به من که سخت دچار توام خیانت کن!»

 

و در محدود کارهای مجموعه به پهلوزدن به مسائل سیاسی و اجتماعی نزدیک می‌شود:

«چشم و دل‌پاک‌ترین قوم جهان‌اند این‌ها

شاه اندیشه و سلطان بیان‌اند این‌ها

انگ «مادربه‌خطایی» تن این قوم نزن

خلف سلسله ده پدران‌اند این‌ها»

 

بی‌شک اگر ذات هنر را به تعبیر شاملو «عصیان» بدانیم، شاعر این مجموعه با ظرافتی کم‌نظیر با «شک‌کردن» بر تمام قطعیت‌ها و با نیشخندهای فلسفی به این هنر دست می‌یابد. هنری که فارغ از نسخه‌پیچی‌های مرسوم روشن‌فکرانه، و پالوده از اداهای مرسوم زبانی این دسته، تنها با آینه‌گرفتن در برابر اجتماع، پارادوکس‌های آن را به تصویر می‌کشد، چه آن که او دریافته «بیان پیچیده‌ی مفاهیم پیچیده و بیان انتزاعی مفاهیم انتزاعی کار فلسفه است» و کار شاعر «بیان ساده‌ی پیچیدگی‌هاست».

............................................................................................................................

عشق تو         معنی همه اتفاقها

 

دست تو سبز سبز تر از نبض باغها

 

 

 

چشمت تنت به هم زدنت قهرکردنت

 

دنیای من شده است همین باتلاقها

 

 

 

از بس که نور عشق تو در من دمادم است

 

افسوس می خورند    به حالم چراغها

 

 

 

من با کبوتری که تویی اوج می شوم

 

ارضا نمی کنند مرا      این کلاغها

 

 

 

من با تو و تو با من و ...نه غیر ممکن است

 

بخت  مزخرف من  و     این اتفاقها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

........................................................................

بامن چه کرده اند که بی آسمان شدم

 

برمن چه رفته است که آتش به جان شدم

 

 

 

بامن چه کرده اید که اینگونه بی خطر

 

«کبریت نیم سوخته» شهرتان شدم

 

 

 

پادرهوا تر از     همه    حرفهایتان

 

مضحکترین پدیده مازندران شدم

 

 

 

این هم مصیبتی است که با آلتی که نیست

 

ارضاگر غریزه    سگهایتان      شدم

 

 

 

می خواستم بهار شوم باغبان نخواست

 

می خواستم درخت شوم نردبان شدم

 

...................................................................

یک غزل مثنوی هدیه یاران و نایاران

 

من ماندم و من ماندم و این نابرادرها            من ماندم و من ماندم و این دستخنجر ها

 

من ماندم و این گله پادرهوابنویس             من ماندم واین   کوتهان     میرزابنویس

 

من ماندم و مشتی نباید گفت امردمرد       من ماندم و این گوسپندان تمدن گرد

 

این هفت سرهای دوپا این جوجه شاعرها      این تاکماکان  تاابد  تاباد    قاطرها

 

من ماندم و بنویس مشتی رند پالاندوز          مشتی قلم باره  دهن پاره گریبانسوز

 

من ماندم و من ماندم و من ماندم و بنویس     من ماندم و من ماندم و من ماندم و ابلیس

 

 

 

آغوش من طعم تعفن دارد از باران                طعم تعفن دارد از آغوش نایاران

 

آغوش من طعم نباید گفت را دارد               ازاندکان کوته بنویس بسیاران

 

رجالگان درجای جای شهر میخوانند            شعر بلند عشق رادر مدح کفتاران

 

من دور میریزم شما بی پیش و پس هارا      درمنجلاب نخوت از خویش بیزاران

 

                            درد مرا بر بالهای بیکسی بنویس

 

                          شاید بخوانند این مباداهای بی باران

 

دردمرا بر بالهای بیکسی بنویس          دردمرا  بر برگ برگ اطلسی بنویس

 

دردمرا برگریه بغض بی تو بی آرام        بر ابرهای کولی    دلواپسی بنویس

 

بر آسمان بی عقاب این مترسک ها    درد مرا چون زخم چنگ کرکسی بنویس

 

                          بنویس که داری به دادم می رسی بنویس

 

                         بنویس که داری به دادم می رسی بنویس

 

ایثارکن بنویس این ها واژه دزدانند                این خاک برسرها همان دفتر به مزدانند

 

این ها جنونت را به اقیانوس می ریزند          درخواب بی پروانه ات کابوس می ریزند

 

 

 

من وارث کابوسهای بی تو بارانم                 فرزند نامشروع جبراییل و شیطانم

 

دستان من بوی بزرگ بی تویی دارد           من همچنان قربانی قهر    خدایانم

 

گهواره های خالی از موسای شعرم را         بر آب های نیلگون گریه می رانم

 

معجونی از بسیارهای بی تو نابسیار        من نیمه حیوان نیمه شیطان نیمه انسانم

 

                        درد مرا بر بالهای   بیکسی   بنویس

 

                        بنویس من تبعیدی عشق تو می مانم

 

من میروم تبعیدی شهرشما باشم            پروازگرد     ابرها و بادها باشم

 

میرم تموم دلخوشیهامو   بسوزونم          میرم شبای قحط رویامو بسوزونم

 

میرم که با کبریتهای نیمسوز درد         ته مونده خواب   درختامو   بسوزونم

 

میرم کفنخواب تموم    قبرها باشم     میرم     تن کابوس پیمامو بسوزونم

 

                         درد منو  رو برگ برگ اطلسی بنویس

 

                         میرم تموم   اطلسی  هامو  بسوزونم

 

میرم از این چیزی که هستم هست تر باشم     بن بست تر بن بست تربن بست تر باشم

 

..............................................................................................

ای به من نزدیک از من دور بغض آلود

 

ای مصیبت کوچه ی بن بست نامحدود

 

 

 

کاشکی می شد رفیق راه من باشی

 

در مسیر جاده های     تا ابد مسدود

 

 

 

کاش می شد سبز ابراهیم آغوشت

 

در لهیبستان هاجرسوز این نمرود

 

 

 

جرات پرواز در من عقده شد وقتی

 

آسمانت چوبه ی دار کبوتر بود

 

 

 

هیچ گوشی تلخ دشنام تو را نشنید

 

هیچ دستی رمز ابهام  تو را نگشود

 

 

 

مثل من از هست های بی نهایت نیست

 

مرگ را دریوزه کن         ای بوده ی نابود.

 

 

 

 

 

بعد از تو به حال خویشتن خواهم ماند

 

با فاجعه ی  لای و  لجن  خواهم ماند

 

حتی اگر آبستن    پرویز        شوی

 

تا  آخر عمر     کوهکن   خواهم ماند

 

 

 

بعد از تو سقوط اتفاق افتاده است

 

یک آفت میوه کش به باغ افتاده است

 

دور از     نظر بلند    یک اقیانوس

 

بعد از تو خدا به باتلاق افتاده است

 

 

 

بعداز تو سرای عافیت ویران است

 

ایوان نگاه من       فریبستان است

 

در هیچ دلی نشانی از گرما نیست

 

بعد از تو چقدر عصر یخبندان است

..............................................................

این خاک بر سر ها تو را بی آسمان کردند

 

بیگانه خویش شعر از ما    بهتران   کردند

 

 

 

این« زن به مزدان »با کراماتی که جایش نیست

 

نرخ غزلهای تو را             ارزان گران کردند

 

 

 

این یاوه بنویسان   کوتاه     مبادا  اوج

 

قد تو را دیدند و        فکر نردبان کردند

 

 

 

کار بدی کردند که  فریاد هایت  را

 

کابوس شبهای من آتش به جان کردند

 

 

 

خواب مرا پرپر نکن    دست از سرم بردار

 

این«سگ بغل کن» ها تو را بی آسمان کردند

 

.....................................................................................

آن چه من می خواستم این شعر یاس آور نبود

 

آن چه من می خواستم این سیل ویرانگر نبود

 

کاش می شد می توانستی بدانی   حق من

 

تیرگی هایی که می بینی  در این دفتر نبود

 

آن چه من می خواستم این بود که باورکنی

 

سهم من از تو به جز سهم کسی دیگر نبود

 

دستهایت دستهای همچنان  ویرانگرت

 

سهم من از دوستی شاید جز این خنجرنبود

 

آنچه من می خواستم این بود که ثابت کنم

 

زندگی جز چند فحش خواهر و مادر  نبود..............

 

.................................................

به بوتیمار عزیز و لوطی گریهایش

بادا که سر وی سبزتر باشد و زبان من سرخ تر:

 

 

 

ترسم این است که این قصه به آخر نرسد

ترسم این است که خورشید به خاور نرسد

 

ترسم این است که این جمع پریشان شود وـ

خبر مرگ برادر      به          برادر   نرسد

 

یارب این قصه پر غصه  به آخر برسان

خبر مرگ  برادر    به    برادر  برسان

 

خشک شاخم  همه بر بی بریم می خندند

امردان       نیز    به لوطیگریم  می خندند

من ابرقدرت  اقلیم  نبودن     شده ام

زیردستان   همه بر   برتریم  می خندند

 

من نبودم   تب پرپر شدنم با من بود

که  توانستن من در نتوانستن  بود

 

بگذار اول این قصه به آخر  برسد

خبر  مرگ برادر   به برادر برسد

 

ای یهودای نه مومن ! سخنم سوخت بیا

ای نه یار  ای نه برادر ! کفنم سوخت بیا

عجب این قوم غرور پدرانم را کشت

وطنم سوخت  برادر!   وطنم سوخت بیا

 

ای برادر نکند قاطی صفها شده ای؟

نکند نان خور  این قحط شرفها شده ای؟

 

نکند شاعر این قافیه دزدان شده ای؟

یا قلم باره این واژه به مزدان شده ای؟

 

منقبت خوانی این عربده کشها جرم است

داو سیمرغی اینگونه شپشها جرم است

صلح با فتنگی فتنه فروشان جرم است

سجده بر دامن سجاده به دوشان جرم است

 

بانگ یا رب ربتان گوش جهان  را  جر داد

هاله نور شما  کون و مکان  را   جر داد   

 

چندده قرن گذشته است که افضا شده ایم

پیش وپس پاره ترین  امت دنیا شده ایم

 

ماچگان داعیه داران  خدایی  شده اند

فاتح قله مادر به خطایی   شده اند

 

ای برادر نکند قاطی صفها بشوی؟!

بروی نان خور این قحط شرفها بشوی؟!

 

ای برادر! یله کن این نه مقدسها را

یله کن !   تا بسپوزند  مخنثها را

 

ای برادر! یله کن !بلکه خجالت بکشند

بلکه این لوطیکان دست بر آلت بکشند

 

ای برادر! یله کن صحبت ابلیسان را

یله کن صحبت  این فرج و دبر لیسان را

 

منقبت خوانی این عربده کشها  تاکی؟

لاف سیمرغی این گونه شپشها تاکی؟

 

باغبان خوانی این هرزه علفها  تاچند؟

همه چی دانی این بیضه به کفها تاچند؟

 

ترسم این غایله آخر به جنون ختم شود

سر سودایی من نیز به خون ختم شود

 

ای برادر دهن آلوده شو و     پاک بمان!

نخل این خاکی  پس نخل همین خاک بمان!

 

ای خوشا  خاک شدن خاک شدن خاک شدن!

ای خوشا شاعر مشتی خس و خاشاک شدن!....

 

بازهم اول این قصه به آخر نرسید

بازهم شب شدو خورشید به خاور نرسید

دگران فاتحه خواندند و گذشتند و هنوز

خبر مرگ برادر   به برادر  نرسید

...........................................................

سال ها هی غزل گفتم

هی سکوت ترا صدا کردم

 

آخرش از میان قافیه ها

به دو سیگار اکتفا کردم

 

سال ها سال پیشه ام این بود

تیشه بر ریشه ی خودم بزنم

 

پشتِ سیگار های پی در پی

در خیابان تان قدم بزنم

 

سال ها سال پیشه ام این بود

در بهارِ شما درخت شدن

 

آن چه می خواستم به من دادند

باتو یا بی تو تیره بخت شدن

 

می روم با نخواستن هایم

تیشه بر ریشه ی خودم بزنم

 در خیابان تان- چنان که گذشت –

می روم باز هم قدم بزنم

 

 

علی اکبر یاغی تبار - بابلسر

 

...............................................

کوچه پس کوچه های بابلسر

کوچه پس کوچه های بی فریاد

 

شاعری از تبارِ یاغی ها

که به این حبسِ خانه گی تن داد

 

کوچه پس کوچه های بابلسر

دفترم را به سخره می گیرند

 

پای خود را قلم کن و بنویس

پهلوانان نمرده می میمیرند

 

دل به این قهرمان ِ مرده نبند

که تو را نا امید خواهد ساخت

 

این جهان جای فضله ی ما نیست

مستراحی جدید باید ساخت

 

دل به این قهرمان مرده نبند

« زندگی در فضا کن و خوش باش »

 

دل به این قهرمان ِ مرده نبند

« بادبادک هوا کن و خوش باش »

 

علی اکبر یاغی تبار - بابلسر

 

........................................

صدامو رویِ ابرو باد بنویس

منو یک عمر دشمن شاد بنویس

 

خودت رو هرچی که می خوای ، اما

منو مجنونِ مادر زاد بنویس

 

بیاو بیت بیتِ دردهامو

رو دیوارای استبداد بنویس

 

قفسهامونو بشکن زیرو رو کن

قناری هامونو آزاد بنویس

 

چرا من دل به یک بیگانه بستم

چرا این اتفاق افتاد بنویس

 

من این شعرو برای تو نوشتم

شما هرچی دلت می خاد بنویس

 

 

علی اکبر یاغی تبار – بابلس

...................................................

انکار  مکن    داعیه دلبریت را

بگذار ببوسم لب خاکستریت را

 

دستی بکش از روی کرم بر سرورویم

تالمس کنم عاطفه ی مادریت را

 

ازمنظر من باکره ی باکرگانی

هرچند سپردی به سگان دختریت را

 

مصلوب هماغوشی بابلسریان کن

یک چند مسیحای تن آذریت را

 

ای شان نزول همه ادیان الهی

حالی یله کن دعوی پیغمبریت را

 

هم خواهروهم مادرو هم همسر من باش

تا شهره کنی   شیوه ی همبستریت را

............................................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 15:39  توسط فرزین اونق  | 
قطعه های ادبی از علی‌اکبر ياغی‌تبار
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 15:38  توسط فرزین اونق  |